عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

200

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

صيقلى كرده زنگار آن را با مواعظ لطيفه و الفاظ بديعه ميزدايم . اسكندر فرياد برآورد كه تو مرد عجيبى هستى ابدا كشورى را كه مردانى چون تو مىپروراند خراب نخواهم كرد ! و او را مخيّر ساخت كه در خدمت او مانده يا به وطنش بازگردد فيلسوف كه امر اخير را پذيرفت حركت كرده اسكندر هداياى لايقه و خلعت به دو داده روانه‌اش داشت . فرداى آن روز كه اسكندر با مدعوّين خود صرف طعام نمود جام را طلب كرد و امر داد كه آن را پر از اب كنند و خود آنچه لازم داشت نوشيد بدون اينكه آب آن كم شود پس آن را بين مدعوّين دوره گرداندند و همه از آن نوشيدند و آب به همان ميزان نخست بود . اسكندر از خاصيّت آن متعجّب شده گفت : كيد آنچه بايد بكند كرد حالا ما بايد آنچه ممكن است دربارهء او بكنيم . پس امر داد نامه‌اى مبنى بر تبريك و تأييد سلطنت او نگاشته ارسال خلاع شاهانه را به دو اعلام دارند . و آنگاه اسكندر در مورد كنكه تغيير عقيده داده گفت : اين دختر فتنهء عظيم و زنجير محكم عجيبى است كه مرا دائم به خود مشغول ميدارد و از تعقيب خيالات خود كه تسخير عالم و مطيع ساختن سلاطين و سلطنت بر عالم است باز خواهد داشت و اين براى كسى كه بمردان غلبه مينمود قبيح است كه مغلوب زنان شود فقط يك كار مىشود كرد و آن پس فرستادن اوست نزد پدرش كه او را براى من نگاهدارد . بنابراين امر داد اسباب سفرش را مهيّا ساخته بوضعى آبرومند روانه‌اش دارند ولى كنكه پس فرستادن خود را توهين‌آميز تلقّى كرده چنان اندوه و غضب شديدى بر او مستولى شد كه خود را خفه كرد و بدين‌ترتيب اين آيت حسن و زيبائىاى كه نظيرش خلق نشده بود از آن خاندان معدوم گرديد . مؤلّف كتاب گويد كه از قابوس بن وشمگير نظير اين داستان روايت شده است كه پسرى خارق العاده از مدى براى او فرستاده بودند كه از حيث زيبائى و ملاحت و كمال حسن و وجاهت نظير نداشت و چون صباحت منظرش بحدّى بود كه هر بيننده‌اى را مفتون ميساخت نقابى به صورت افكنده بود قابوس كه يك نظر در او نگريست متعجّب شد كه چگونه روزگار چنين نقش بديعى بوجود آورده پس امر